¿........
دوشنبه 24 فروردین 1388
مغز که گربه ی خیس کوچکی ست
مرا به دیوارهایش پرت می کند
به سنجاق های گیر کرده به لبه ها
و بازی گریزان نخ بودن
.........
راههای نخفتن را دوره می کنم
راههای راحت خوابیدن
و رختخوابهای گرمتر
اگر اتاقی به من می دادی .. وپاره ای سکوت ...و چیزهای خوشایند
تنها اگر قرار نبود بالا بیاورم
و یا معده ام پرو خالی نمی شد
........
به تو که ایمان ندارم
به دستهایم نیز
به کتابها و صندلی های راحت
به گودال خالی گرمی که نشسته بودیم
و دودهای چرخان........
اجاق را روشن کن
جان من پاییز را در خانه زندانی کن
و کمی از گرمای تن های چاق و پر مو
بگذار روی فرش گرمی بنشینم که بالاتر نمی رود
و سکوتم را تو آتش کن....
خانه می خواهم
خانه ای بی جدال امنیت
بی پنجره ای و پرده های ضخیم
سرما را مثل ژاکتی دست بافت
بر تنم کن
نلرز از خاطرات کم و بیشم
از اتفاق پیچیده ای که خود را لغت به لغت می شکند
از شعر عاشقانه ای که قرار نبود
تنها گوشه ای منتظر بمان
من چله را می شکنم
نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین 1388 و ساعت 10:28 ب.ظ توسط : سپید
ویرایش شده در - و ساعت -
¿
جمعه 12 مهر 1387
چرخهای تولید را به تو می سپارم.....
از قوطیهای کنسرو
و باکتریهای ناچیز بی هوازی
چنان آموخته ام:
که چشمانم را می بندم....
تا درب را به رویم پرس کنند!
نوشته شده در جمعه 12 مهر 1387 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : سپید
ویرایش شده در جمعه 12 مهر 1387 و ساعت 03:10 ق.ظ
¿
دوشنبه 18 شهریور 1387
تو که بد نکردی:
مادر را گذاشتی منتظر روی پله ها
ما را گذاشتی حسرت یکبار دیگر: برادر
پدر را حوالی میزت چرخاندی
دنبال کاغذ پاره ای ..خطی...نشانه ای
خودت را روی ستونهای پل عابر:
ـ کلیه ی فروشی.. O - ـ
.....
حالا که رفته ای فرض می کنیم :
ما ککمان نگزید از اینکه
روی چمن ها
با سرنگ روی ران
روز را سر کشیدی..........
نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور 1387 و ساعت 10:09 ق.ظ توسط : سپید
ویرایش شده در - و ساعت -
¿
سه شنبه 15 مرداد 1387
تندیس مرمری از زنی فربه
در نماز خانه ی رنگینی نبودیم
یا متر سک پا بر جایی بر لا یه های داغ شب
.... پستان بریده
دست و پا بسته
خود را عقیم می کنیم
تا فرزندانمان ما را به چوبه نبندند
نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد 1387 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : سپید
ویرایش شده در - و ساعت -
¿
دوشنبه 24 تیر 1387
مرا در چای داغت سر می کشی
و یادگار کوچکی از تعلقات مرا
با جیب شلوارت به خیابانهامی بری
مناسک هر روز مردانه ات را تکرار می کنی:
دست می کشی به ریش چند روزه ات
کبریت را به سمت مردان کوچه دراز می کنی
و خستگی ات را حواله ی چراغهای برق
............
مرا می کشی بالا
مست نمی شوی..
من هسته ی بی رنگ گیلاسی می شوم
روی بشقاب چینی ی میوه ات.
نوشته شده در دوشنبه 24 تیر 1387 و ساعت 09:07 ق.ظ توسط : سپید
ویرایش شده در - و ساعت -
¿
یکشنبه 29 اردیبهشت 1387
تمام سهم من تو بودی
که سرنوشت نازک و باریکیست از تختخوابی دو نفره
و پاهای مضطرب راهروها ی سفید که می دوند
برای کشتن طفلی که شبیه تو بود!
مهربانتر از من
با چشمهای سبز و گونه های سفید
وشاید تنها
تاب مویی از آن من
طفل عجولی بر تصاحب تمامی ی من.
............
خون از گلویم نیست که می ریزد
هر ماه
پاره می کنم شمار عادات ماهیانه ای
که عمر لرزان او می شد
دوره می کنم
هر ماه
خونی که از تو به من می سرید.....
تیله ی کوچک گردی که
مادرش من بودم!
در غلت عصیان آرام فاضلاب ها
تیله ای که نزدیکت می کرد به من
که حالا هیچ کجای من نیستی...
نخوابیده ای آرام،سر روی سفید گردن داغم
نیستی تبزده ،بیمار.....در تاب سینه ام
حتی حریر نازک کیسه ای در خیسی تنم
............
کجایی پس تو؟
مخلوط دل انگیزی از بوی قلیان و جگری
بوی تن خیسی از جلبک و عرق
و تندیس بر آمده ای از مردانی مهربانتر..
اما....
فریاد من میان تو ماندست
در خیزهای بی رحمی که طفلم را می برد
در پیاده روهایی که به ویارهای من رحم نکرد
و...در شب های بوسه های قرضی
پس کجا مانده ای تو؟
در عصرها؟
یا شب به خانه می آیی؟
چشمانم ناز تازه کاری گرفته است
روی اجاق کور شده ام چای دم کشیده
از دیگها بوی غذا خمارت می کند..
من ایستاده ام اساطیروار
وغمزه ام را بارها تمرین کرده ام
مثل زنان عقدی مردان قدیمی ام
که هیچ طفل حرامزاده ای ندارم
تنها
روی لبانم ، هزارو یک شبی مسموم خفته است
که نمی تواند
تو را به طاقچه ام سنجاق کند.
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 و ساعت 01:05 ق.ظ توسط : سپید
ویرایش شده در - و ساعت -
¿
جمعه 23 فروردین 1387
نگران چیدن سفره ام برای صبحانه
نگران بوی بد کره
کتری که دیر جوش می آید
و نانها که بوی نا می دهند
نگران صدای کفش هایم روی پله های همسایه
نگران خاکها که از قابها تکان نمی خورند
............و منتظر
منتظرم آب برنج جوش بیاید
منتظرم صدای وز وز یخچال تمام شود
............باید امروز کاری بکنم
باید نا خنهایم را سوهان بکشم
سوراخ کوچک جورابم را بدوزم
لباسهای زیرم را اتو کنم
.........کارهای زیادی هست
ریشه های فرش اتاق به سیاهی می زند
آینه از لکه های آب پر است
و پرده های آشپزخانه بوی غذا می دهند
فردا بیدار که شدم
کیسه ی زباله را بر میدارم
از سقف تا فرش........
نمی گذارم حالا که رفته ای ، خانه ام را گند بگیرد.
نوشته شده در جمعه 23 فروردین 1387 و ساعت 06:04 ق.ظ توسط : سپید
ویرایش شده در سه شنبه 27 فروردین 1387 و ساعت 03:04 ق.ظ
¿
شنبه 13 بهمن 1386
ساعتهای کوک شده نجاتمان می دهند
وقتی نشت گاز از حد گذشته است و مونوکسید کربن
موش موذی جونده ایست به دور گردنهای باریکمان!
ساعتها که بیدارمان میکنند به نفرت صبحانه.
و دفترهای یادداشت خانوادگی :
وقتی قرار است آدم بزرگی شویم یادمان می آورند،
هنگام تولدمان پدر کجاها که نبود!
نامه های عاشقانه،تلفن ها
ما را نجات می دهنددر بسترهای خیانتمان
وقتی پیام کوچک تورا می خوانم که :
ـ کجایی عزیزم؟ ـ
و کافیست دنده ای عوض کنم وبه پهلو خوابیده ، نگذارم همبستر نازنینم
طعم لبخند بی گناهی را بچشد که از تو بر لبانم پاشید...
و خود ارضاعی های کوچک شبانه:
که نجاتمان می دهند از جنون آغوش فتح نشده ات
ای یار.....
وپرت می کنندمان روی نوارهای بهداشتی
روی صفوف متصل دستمالها
و عق های شبانه....
بگذار رها شوم در مفرهای ناچیزم به خوشبختی
در حاشیه های باریک کتابها
ودر چین های دامن گلدار....
نوشته شده در شنبه 13 بهمن 1386 و ساعت 08:02 ق.ظ توسط : سپید
ویرایش شده در - و ساعت -
¿
یکشنبه 23 دی 1386
چه سوزنی زدیم
به درزهای شکافته ی پشت سر
به سوراخ کوچکی در آستین
به نخ های دررفته ی سایه ی تو
و دکمه های افتاده ی دل من
..........
چه سوزنی می زنیم اینجا
کنار این شعله ی آبی
به سرمای چهل تکه ی روزهای روبه رو
نوشته شده در یکشنبه 23 دی 1386 و ساعت 03:01 ق.ظ توسط : سپید
ویرایش شده در - و ساعت -
¿
چهارشنبه 30 آبان 1386
امروزفهمیدم شلخته راه می روم ، فهمیدم دختر خوبی نیستم و تو پسر خوبی نبودی...
امروز فهمیدم هنوز از پس جشن های عروسی بر نمی آیم و مثل چها ر سالگیم از انبوه این صدای کوبنده گریه خواهم کرد...
من امروز فهمیدم که معلم خوبی نیستم ،من... بد آموزی دارم...من....... بد ..آموزی دارم.. باید از فردا بندهای این کتانی بدبختم را سفت تر ببندم ، کاپشن HANG TEN ام را نپوشم و قید آن شال نارنجی را بزنم..باید هی بروم روبروی شاگردهای كوچكم بنشینم وخودم را كه از هیچ كدامشان بزرگتر نشده ام هی از یاد ببرم..آخر من همین طور كه پیش بروم ..بد..آمو...زی... دا..رم.
حالا كه رو به راه شده ایم رفیق ..حالا كه قرار است هی رو به راه تر شویم .تكلیف این صبح های وامانده چه می شود ؟ این صبح ها كه مثل گوسفند های یك شكل و یك وزن همگی سر كاااااااااااااااار می رویم.
قرار گذاشته اند كه ككمان نگزد..قرار گذاشته اندهمگی برای سلامت عمومی سیگارهایمان را یكباره خاموش كنیم و در كافه هامان به سلامتیه هنر اسلامی قهوه های شیرین سربكشیم...
احتمالا الان مرا جو چس روشنفكری خیلی گرفته است مخصوصا از روزی كه توی یك و نیم متریه دماغ عملیه لب قلوه ای،به زیبایه فاخرت پی بردی و شاشیدی به همه ی كتا بهای نازنین مشتركمان ..و شاملوی طفلكی را كادو كردی به شوهر دست پا چلفتیه خر مایه دارت و در جشن عروسی دوتن از كله گنده های روشنفكری هی رقص لزگی كردی............آری ار همان روز است كه من از شدت كون سوزیه حاد و مدام به چس روشنفكری افتادم . بگذریم كه حالا چه شد یاد تو افتادم.....
من:منی كه برای همه خوبان عالم انگار بد آموزی داشته ام...چه خوب كه زیر چشمانم هر روز گودتر می شود ..هر روز این منم كه به تبار صالحان مرده می پیوندم؟...یا قراراست یكهو به شفا یافتگان زنده ملحق شوم؟..
آخر من ...من كه به همین لبخند های گاه به گاه هم تف انداخته ام ،حالا با این درمان همه گیر چه خواهم كرد؟
نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان 1386 و ساعت 01:11 ق.ظ توسط : سپید
ویرایش شده در - و ساعت -